«من و مریخی» داستان پسر نوجوانی به نام جویی امگرین است. او پسری است مثل خیلی از پسرهای نوجوان دیگر. ویژگی منحصر به فردی ندارد، توانایی یا استعداد خاصی ندارد و تقریبا تنهاست. در مدرسه دوستی ندارد. او خودش را در کتاب اینگونه توصیف میکند: «من از آن بچههای باحال نیستم. جوک نمیگویم و اطلاعات جالبی هم دربارهی عالم هستی ندارم که تعریف کنم. قطعا من را برای تیمتان انتخاب نمیکنید، مخصوصا اگر بازی با توپ باشد، چون من میانهی خوبی با توپ، چوگان، حلقه و چوب هاکی ندارم. یکبار خواهرم، اوپال، مجبورم کرد با او توپبازی کنم. ولی بازی من را نگرفت و من هم توپ را. توپ خورد به گلدان سفالی شمعدانیهای قرمز مامان و جایگزینکردن آن به قیمت پولتوجیبی یک هفتهام تمام شد».
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .