«در حالی که از کوچه تنگ تِمپلبار به سرعت عبور میکرد، زیر لب میگفت از لج همه، شب خوبی را خواهم گذراند. کارمند بنگاه تریکلی یک کرون پیشنهاد کرد، ولی تحویلدهنده حاضر شد شش شیلینگ بدهد. در حالی که با سکهها بازی میکرد، شادمان از بنگاه بیرون آمد. پیادهروهای خیابان وِستمورلند مملو از مردان و زنان جوانی بود که از سر کار برمیگشتند. پسربچههای ژندهپوش، این سو و آن سو روزنامههای عصر را فریاد میزدند. او با رضایتی غرورآمیز از میان جمعیت میگذشت و استادانه به زنان کارمند نگاه میکرد. صدای واگنهای اسبی و زنگ ترامواها در سرش میپیچید و بوی پانچ مشامش را پر کرده بود. همچنان که راه میرفت، جملات خود را برای تعریف ماجرا به دوستانش تمرین میکرد...»
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .