بیبی بلند میشود و قبل از رفتن به سینی صبحانه اشاره میکند. بهاءالدین ولد لقمهای دیگر برمیدارد و لحظاتی بعد جلالالدین محمد در را آهسته باز میکند و وارد میشود. پسر دوم بهاءالدین ولد است. در ششم ربیعالاول سال ۶۰۴ هجری قمری به دنیا آمده. لقب او هم مانند پدرش «خداوندگار» است. بهاءالدین ولد با دیدن او لبخند میزند. جلالالدین سلام میکند و نزد پدر مینشیند. بهاءالدین ولد پیشانی او را میبوسد و میگوید: «خبرهای خوبی شنیدهام، جلالالدین! مادرت میگفت نماز میخوانی.» «بله، پدر. نماز را خیلی دوست دارم. وضو گرفتن را از مامی جان یاد گرفتم. چند روز است که وقتی او برای نماز آماده میشود من هم زود وضو میگیرم. بعد میروم پهلویش میایستم و نماز میخوانم. روزهای اول او نماز را به صدای بلند میخواند؛ من پس از او تکرار میکردم. حالا دیگر نماز را حفظ هستم. امروز صبح مامیجان، مادر و من با هم نماز خواندیم. ولی میخواهم از این به بعد با شما و حسین نماز بخوانم.» «آفرین، پسرم. آفرین. بگو ببینم. معنی کلمات و جملات نماز را میدانی
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .