اندوه عمیقی که این منظره ابتدا در من برانگیخت بیدرنگ جای خود را به یأس و غضب سپرد بر چمن به زانو افتادم و بر خاک بوسه زدم و با لبان لرزان بانگ برآوردم «سوگند یاد میکنم به زمین مقدسی که زانو بر آن نهادهام به سایههایی که گرداگردم پرسه میزنند به اندوه ابدی و ژرفی که در دل دارم و نیز به توای شب به تو و به ارواحی که بر تو حاکمند؛ سوگند به این همه که عفریت سبب ساز این نکبت را چندان دنبال کنم تا سرانجام در ستیزی مرگبار یا او به هلاکت رسد و یا من به خاک هلاک درافتم تنها به این انگیزه زندگانی خویش را پاس خواهم داشت تنها به قصد خواستن و توختن این کین بزرگ و ارجمند چشم بر آفتاب خواهم گشود و بر رستنیهای سبز زمین پای خواهم نهاد. در تابستان غریب سال ۱۸۱۶ لرد بایرن به همراه پرسی شلی و همسر نوزده سالهاش مری و چند دوست دیگر در ویلایی گرد آمدند تا چند صباحی را به عیش و کامرانی بگذرانند اما باران بیامان و سرمای نامنتظر تابستانی سبب شد حلقهٔ دوستان، به جای گلگشت و تماشا در گرمای مطبوع در خانه بمانند و گرد آتش بنشینند و سر به بحثهای داغ علمی و ادبی گرم دارند. در یکی از همین شبها بود که لرد بایرن پیشنهادی را با دوستانش در میان نهاد «بیایید هر یک داستانی دربارهٔ اشباح بنویسیم.
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .