ساختار داستان نوعی داستان در داستان است. نویسندهای که در چند و چون کارش مانده، به دنبال فرصتی است تا رمانش را بنویسد. زن و پسرش خارج از ایران هستند و او به خانهی قدیمی پدری میرود تا رمانش را بنویسد. بخش اصلی رمان در واقع همان داستانی است که این نویسنده مینویسد. داستان معلمی به نام سیروس. او در روستای محل خدمتش کار سیاسی میکند. یکی از گروههایی که سیروس با آن در ارتباط است، لو میرود. او مدرسه را رها میکند و از بیراهه میگریزد و به فلسطین میرود. نسرین زنش با دو پسرش تنها میماند. سیروس هنگام بازگشت به ایران گلوله میخورد و جسدش را به آن طرف مرز میبرند. نسرین زنی زیباست و چشمهای بسیاری به دنبال اوست. اما او دکتری به نام پوراحمد را دوست دارد که او هم سابقهی چپ و سیاسی دارد. البته این دوستی بسیار معصومانه و پاک است. دکتر سعی میکند با محبتی که درباره سعید (فرزند سیروس) و مداوایش میکند، عشق خود را در عمل ثابت کند، اما در تظاهراتی که درمیگیرد تیر میخورد و به کما میرود و پس از مدتی میمیرد. نسرین هر بار سر قبر او میرود، به یاد عشقی که دربارهاش با کسی صحبت نکرده است، میگرید.