یکشب همسر واسیلی، در اوج مستی و جنون، بر آن میشود که پسرِ دیگری به دنیا آورَد تا روح پسرِ از دست رفتهاش در او حلول کند و او از این طریق دوباره زنده شود. زن، واسیلی را مجبور میکند که به این خواستهاش تن بدهد. پسرِ دیگری به دنیا میآید اما پسری ناقصالخلقه که به دنیا آمدنش رنجی دیگر بر رنج پیشین واسیلی و همسرش بار میکند و همسر واسیلی، که در دوران حاملگیِ فرزند سومش مدتی شاد و امیدوار شده بوده است، دوباره به الکل رو میآورد و جنونش صدچندان میشود. سرانجام واسیلی تصمیم میگیرد با همسر و دخترش روستا را ترک کند و پسر ناقصالخلقهاش را که همسرش از او هراس دارد به کسی بسپارد. اما آیا رنجهای واسیلی و خانوادهاش در کتاب «زندگی واسیلی» با چنین اقدامی به پایان میرسد؟ به نظر نمیرسد که چنین باشد. چه بر سر واسیلی و خانوادهاش خواهد آمد؟ این را با خواندن کامل کتاب «زندگی واسیلی» درخواهید یافت. در بخشی از کتاب «زندگی واسیلی» میخوانید: «بر سرتاسر زندگی واسیلی فیوِیسکی تقدیر سخت و مرموزی سایه انداخته بود. عیناً نفرینشدۀ عداوتی پنهان بود که از جوانی یکسره بار سنگین غم و بیماری و مصیبت را بر گرده میکشید و زخمهای مهلک قلبش هرگز تسلا نمییافت. در میان مردم همیشه تنها بود، مثل سیارهای میان سیارات. بهنظر میرسید که همواره هالهای عجیب و خطیر و ویرانگر او را چون ابری شفاف و ناپیدا احاطه کرده است. بهعنوان فرزند کشیشی صبور و وظیفهشناس، خود نیز صبور و وظیفهشناس بود و مدتها آن مشیت شوم و اسرارآمیزی را که بر سر بدمنظر و آشفتهاش مصیبت میریخت، درنمییافت.
شما می توانید با ثبت نظر و امتیاز خود ما را در بهبود محصولات یاری رسانید .